یادداشت های شرکت کنندگان در مسابقه لبخند تایلند برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

سه لبخند
خستگی راه، ابروهایم را در هم گره كرده بود و اخم سراسر چهره عبوسم را چروكیده. مسیرم كمی متفاوت به نظر می رسید. از بندر عباس تا خلیج تایلند را پارو زده بودم. در راه وقتی به نقشه نگاه می كردم، خلیج تایلند در دهانی خندان قرار داشت. انگار كشور قاه قاه می خندد.
شرح احوالات این روزهای من هم اینگونه است كه به خنده مثل گنجی نهفته و پنهان در سرزمینی دوردست نگاه می كند. شما هم وقتی نتوانید در رشته كوه های به هم پیوسته ابروهای اخمویتان، گسل ایجاد كنید، یافتن سرزمینی در آب های اقیانوس هند، بهانه ای می شود تا هر لحظه به آرزوی این روزهای مردم دنیا، به دنبال اكسیری باشید كه درمان غمهایشان است و آرامش قلبهایشان.
از خلیج فارس كه حركت می كردم، لاك پشتی پوزه عقابی سرش را از آب بیرون آورد و با نگاه مهربان و خندانش بدرقه راهم شد. نزدیك خلیج تایلند كه پهلو می گرفتم از چند هفته ای كه روی آب شناور بودم، كلی خسته شده بودم. پسركی كه در همان نزدیكی بازی می كرد از دیدنم تعجب كرد، لبخندی مهربان و كوچك روی صورت آفتاب خورده اش نقش بست. خوشحال بودم كه یك لبخند صمیمی در اولین دقایق ورودم به سرزمین لبخندها، از طرف كودكی بود كه هنوز در تلاطم های مواج اقیانوس زندگی، دچار طوفان نشده است.
چشم اندازهای بسیار زیبا با طبیعتی نفس گیر خودش لبخند دوم بود و من هر جایی كه طبیعت به آدمی لبخند بزند، آنجا را دوست دارم. طبیعت و انسان ها با هم گره می خورند گاهی و البته در اینجا لبخندهایشان هم با هم.
اما در جستجوی لبخند سوم، با كوله ام در شهر پرسه می زدم. سراسر سبز بود این سرزمین، هر جایی نگاهی می انداختی گرم و صمیمی. هر چه بیشتر در این شهر می گشتم دلم بیشتر می خواست با مردم این شهر همصحبت شوم. با نگاهشان شما را به سمت خودشان دعوت می كردند. كنارشان می ایستادم و با گرمی صحبت هایشان، دلگرم می شدم.
خورشید پشت كوه های سرسبز پایین می رفت و غروب می آمد. ابرها خودشان را به شهر رساندند و باران شروع شد. فكرش را نمی كنید كه دیوانه وار در كوچه پس كوچه ها با كوله ای بر دوش و كلاهی بر سر، زیر باران قدم می زدم و به سقف شیروانی خانه های این سرزمین نگاه می كردم. سردم شده بود و می لرزیدم. باران تندتر می شد و صدای شلپ شلپ آب داخل كفش هایم تنها صدای همراهم بود. بی اختیار خودم را به زیر شیروانی خانه ای رساندم در حالی كه دستانم را دور خودم گره كرده بودم و می لرزیدم. روی نیمكت چوبی ای نشستم و به باران تند و كوچه های خیس و درختان سبز خیره بودم كه درِ خانه باز شد.خانمی میانسال با كاسه ای سفید با گل های ریز صورتی، سوپ داغی را به من تعارف كرد. با كمال میل كاسه را از دستان مهربانش گرفتم و به رسم مردمان تایلندی تعظیمی كرده و تشكر كردم. او هم كه در چشمانش دوری فرزندان عزیزتر از جانش موج می خورد و انگار به پسرش محبت می كند، با لبخندی مهربان و صمیمی سری تكان داد و این لبخند سوم بود.